شهر ...
" هر کسی از ظن خود شد یار من / از درون من نجست اسرار من "
آخرین سنگر سکوته . . . لطفا" سوال نفرمایید حتی شما دوست عزیز با سپاس "می نا" بهشت اینجا نیست ولی بی تو ب جهنم می ماند "می نا" . . . . . . فک میکردم میشه بعد از این همه سال همه چی عوض بشه ولی نه انگار این واقعیت برای همیشه تکرار میشه ببخش من اشتباه کردم !!! باید از سایه امم بترسم، آیا؟! عشق هایی ک می میرند رنگ جاودانگی میگیرند "می نا" 1 اردی بهشت 1391 و قصه ی این دوست داشتن بی تو هم ادامه دارد .... ۵ ساعت استرس ب معنی واقعی کلمه و شاید واقعی تر از خود کلمه و من نشسته چشم ب مونیتور دوخته بودم و تازه بعضی ها روی گوشیشون اس اول رو میخوندن، شاید حاجت من در بند کلامی .... ک اس دوم رو فرستادم ... وضعیت: انتقال ب ICU برای اونها استرس این عمل ب اندازه یه کلیک بود. خوش ب حالشون ... می نا: عمل قلب مامان موفقیت آمیز بود ... حالا حداقل ۲۴ ساعت ICU و ملاقات ممنوع ... بیمارستانم خدایا شکرت :* متنفرم از لبخندی ک میدوزی ب لبات تا کسی نفهمه تو دلت چ کربلایی بپا ست "می نا" ۱۰ فروردین ۱۳۹۱ ********* داره حسی تو من بیدار میشه جهان هم مث من بیکار میشه دعا کردم کسی حتی نتونه از احساسی ک دارم با خبر شه میخوام باور کنم تا آخر عمر کنارت سالها تحویل میشه "تحویل بهار" احسان خواجه امیری می نا: مخاطب و منظور خاص دارد بعضی حرفها از جنس نگفتن ند یا موقعیتش نیست ک گفته شوند یا مجالش ب هر حال بعضی حرفها از جنس نگفتن ند "می نا" 5 فروردین 1391 اومدم ک آخرین پست امسالو بنویسم یه نگاهی ب وبم انداختم دیدم امسال روزای خوب و بد زیاد داشته خدایا شکرت گفتنا هم زیاد بوده. شکایت کردنا هم کم نبوده تعطیلی ک تا دلت بخواد وبم روز تعطیل داشت آخر سالی خیلی دلم گرفته. یه جورایی منتظر سال جدید نیستم و از امسال هم دل خوشی ندارم خوبه بهار واسه اومدنش منتظر اجازه من نیست وگرنه با این دو دلی خدا میدونه کی میرسید دلم خیلی تنگه ... کاش خدا میتونست بیاد اینجا ک بهش تکیه کنم. شاید اینجوری کمتر دلتنگ میشدم جانشینش رو ک برام جیره بندی کرده. خودشم ک نمیاد. با این همه دلتنگی چیکار کنم فقط خودش میدونه خدایا بگو وعده دیدار نزدیکه ک من دلم خوش بشه ب دیدنت ب بودنت ب اینکه دیگه گمت نکنم دلم هوای کوه کرده ولی فعلا" پای رفتن نیست ... خدای توانا برس ب داد این ناتوان احتمالا" برای سال تحویل اینجا نباشم ... بنا ب همون دلیل تعطیل کردن وبلاگ دوباره باید برم پس پیشاپیش سال نوتون مبارک بهاری باشید موقع تحویل سال یادتونم و دعاتون میکنم دوستای خوبم برای من ن برای اونی ک میدونید دعا کنید ک تمام سالهای بعد رو کنارم باشه خدایا برای همه داده ها و نداده هات صد هزار شکر همیشه نبودن ها علت دلتنگی نیستن گاهی بودن ها دلتنگت میکنن "می نا" 20 اسفند 1390 می نا: بالاخره این گوشی زنگ خورد و پذیرش 20 فروردین 1391 رو روز عمل اعلام کرد دعا کنید این آخرین عیدی نباشه ک .... :(( ********* اینجوری وانمود شده ک بی تو خیلی راحتم آخه یه زن گاهی میتونه مرد باشه :(( دلـت را بتـکان ... شکرت خدا ___________ بعدا" نوشت1: کی میشه ک زمین ب ساز من برقصه ک از سکوت خدا بترسه آتیش خنده رو شعله ور کن ک غم داره میزنه پرسه بعدا" نوشت 2: واسه ما دوتا کی بهتر از ما از همین امروز تا آخر دنیا بعدا" نوشت 3: اونی ک دزده آرزومه خوش ب حالش خراب از باد پاییز خمارانگیز تهرانم *** خمار آن بهار شوخ و شهر آشوب شمرانم خدایا خاطرات سرکش یک عمر شیدایی *** گرفته در دماغی خسته چون خوابی پرشیانم خیال رفتگان شب تا سحر در جانم آویزد *** خدایا این شب آویزان چه میخواهند از جانم پریشان یادگاری ها بر بادند و می پیچند *** به گلزار خزان عمر چون رگبار بارانم خزان هم با سرود برگ ریزان عالمی دارد *** چه جای من که از سردی و خاموشی زمستانم سه تار مطرب شوقم گسسته سیم جانسوزم *** شبان وادی عشقم شکسته نای نالانم نه جامی کو دمد در آتش افسرده جان من *** نه دودی کو برآید از سر شوریده سامانم شکفته شمع دمسازم چنان خاموش شد کز وی *** به اشک توبه خوش کردم که می بارد به دامانم گره شد در گلویم ناله جای سیم هم خالی *** که من واخواندن این پنجه ی پیچیده نتوانم کجا یار و دیاری ماند از بی مهری ایام *** که تا آهی برد سوز و گداز من به یارانم سرود آبشار دلکش پس قلعه ام در گوش *** شب پاییز تبریز است در باغ گلستانم گروه کودکان سرگشته ی چرخ و فلک بازی *** من از بازی این چرخ فلک سر در گریبانم به مغزم جعبه ی شهر فرنگ عمر بی حاصل *** به چرخ افتاده و گوئی در آفاقست جولانم چ دریایی چه طوفانی که من در پیچ و تاب آن *** به زورقهای صاحب کشته ی سرگشته می مانم ازین شورم که امشب زد به سر آشفته و سنگین *** چه می گویم نمی فهمم چه میخواهم نمدانم به اشک من گل و گلزار شعر فارسی خندان *** من شوریده بخت از چشم گریان ابر نیسانم کجا تا گویدم برچین و تا کی گویدم برخیز *** به خوان اشک چشم و خون دل عمریست مهمانم فلک گو با من این نامردی و نامردمی بس کن *** ک من سلطان عشق و شهریار شعر ایرانم سید محمد حسین بهجت تبریزی متخلص به شهریار نمیدانم چرا این آدمها گاهی اینقدر وصف ناپذیر می شوند؟ "می نا" .... مینا: چشم های کاملا" بسته. فیلم جدیدی از می نا کلا" روزگار یه پای لنگ پیدا کرده هر چی سنگ هست نثارش میکنه ... هنوز اولی خوب نشده عوارض داروها مریضم کرد بعدش ... و بعدش آنفولانزا و حالا هم عفونت چشم .... چشمام باز نمیشه :( انگار مریض شدن ب من نمیاد آخه هیشکی باورش نمیشه :)) چ خوب خدایا شکرت ب خاطر دوستای خیلی خوبی ک بهم دادی دوستایی ک با بودنشون تمام نبودن ها رو از یاد ببرم حتی نبودن آدمایی ک یه روزی بودنشون خیلی مهم بود خدایا شکرت ب خاطر تمام سختی هایی ک بهم میدی سختی هایی ک باهاشون بهم یاد میدی ک قوی باشم سختی هایی ک بهم میگن هنوز زنده ام خدایا شکرت ب خاطر دوستا و روزای سخت دوستای روزای سخت و تلخ و دشوار "می نا" سلام ... ن ب خاطر اینکه برگشتم ب خاطر اینکه واجبه :)) گذشته از شوخی سلام ... ج سلام واجب تره هاااااااااااااااااااااااااااااا :=)) سخته ک بگم برگشتم ولی خب میشه ب اینکه دیگه زیاد در اینجا تخته نمونه امیدوار بود حداقل هفته ای یه پست رو میذارم تا این یک ماه هم بگذره و ببینیم خدا چی میخواد فعلا" یا حق دلم نمیاد اینجا رو ببندم ولی مجبورم چند وقتی ترکش کنم ب وبلاگ تک تکتون سر نمیزنم برای خداحافظی شاید برگردم ممنون ک دوستای خوبم بودید ممنون ک تحملم کردید ... در وبلاگ رو تخته نمیکنم ک بشه برگشت خبر تایید نشده: گفت شاید 5 هفته دیگه ... شاید 5 هفته دیگه ... امیدوارم 5 هفته دیگه بشه ک برگردم خدایا! آخر ترم شده؟ هی پشت هم امتحان میگیری؟ این سیزده منو رها نمیکنه حالم خوش نیست جلسه مشاوره نمیدونم چرا کنسل شد تحقیقات منو خیلی ترسوند و زندگی همچنان عذابه خدایا بیدار شو فک کنم خدا از دست ماها خسته شده. بالش گذاشته تخت خوابیده خدایا بیدار شو خدایا! نمیبینی دوتا گوشام دروازه شده؟ ... لطفا" خودت دهن این بنده هات رو ببند وگرنه دندوناشون رو میفرستم ملاقات معدشون خدایا! چرا گاهی با تمام عظمتت نمیتونی بعضی کارا رو انجام بدی؟ خدایا! خسته شدم ... فقط ب تو میگم مراقبم باش "می نا" ممنونم از اونی ک از تمام شیطنت های من سو استفاده نمیکنه و تحت هیچ شرایطی پسر خاله، دختر خاله، خاله و شوهر خاله نمیشه ... دیونه دوست دارم خیلی ماهی "می نا" دیوانگی هایم بی تو لنگ می زنند "می نا" می نا: خیلی ممنون از اونی ک فهمید و پرسید چرا مدتهاست عنوان پستها "پاییز 13" و عوض نمیشه خیلی ممنون از خدا ک اینقدر مهربونه و جواب سوال منو نمیده. خیلی ممنون از خدا ک همیشه مراقبه خیلی ممنون از زندگی ک اذیتم میکنه یکی یه گوشی دو سیم کارته خوب با امکانات معمولی بهم معرفی کنه، لطفا" گوشیم خسته شده خوابیده همراه اول، هم اگه این جوری پیش برم خطم رو می سوزونه امشب از پشت ابرها بیرون نیامد ماه بشکن قروق را ماه من بیرون بیا امشب گشتم تمام کوچه ها را، یک نفس هم نیست شاید ک بخشیدند دنیا را ب ما امشب طاقت نمی آرم تو ک میدانی از دیشب باید چ رنجی برده باشم بی تو تا امشب ********* من مث یه پروانه همش دور و برت بودم مث سایه ات تو تنهاییت همش پشت سرت بودم ب آتیش میکشم هر جا ک می بینم ازم دوری هنوز پشت سرت هستم مث سابق همون جوری از این دنیای بی احساس یه روز حقتو میگیرم هنوزم مث اون روزا هواتو دارم
امیدی ک بهت دارم ب این زودی نمیبازم ********* می نا: خواننده هاشون رو می شناسم ولی فرستنده شون رو بیشتر از هر شعر و شاعری درک میکنم ... برات دعا میکنم فقط همین ... کارم شاید کار سنگدلانه ای ب نظر بیاد ولی گاهی چاره ای جز صبر نیست
ادامه مطلب
ادامه مطلب
![]()
![]()
![]()
سخت آشفته و غمگین بودم…
به خودم می گفتم:
بچه ها تنبل و بد اخلاقند
دست کم میگیرند
درس ومشق خود را…
باید امروز یکی را بزنم، اخم کنم
و نخندم اصلا
تا بترسند از من
و حسابی ببرند…
خط کشی آوردم،
درهوا چرخاندم...
چشم ها در پی چوب، هرطرف می غلطید
مشق ها را بگذارید جلو، زود، معطل نکنید !
اولی کامل بود،
دومی بدخط بود
بر سرش داد زدم...
سومی می لرزید...
خوب، گیر آوردم !!!
صید در دام افتاد
و به چنگ آمد زود...
دفتر مشق حسن گم شده بود
این طرف،
آنطرف، نیمکتش را می گشت
تو کجایی بچه؟؟؟
بله آقا، اینجا
همچنان می لرزید...
” پاک تنبل شده ای بچه بد ”
" به خدا دفتر من گم شده آقا، همه شاهد هستند"
” ما نوشتیم آقا ”
بازکن دستت را...
خط کشم بالا رفت، خواستم برکف دستش بزنم
او تقلا می کرد
چون نگاهش کردم
ناله سختی کرد...
گوشه ی صورت او قرمز شد
هق هقی کردو سپس ساکت شد...
همچنان می گریید...
مثل شخصی آرام، بی خروش و ناله
ناگهان حمدالله، درکنارم خم شد
زیر یک میز،کنار دیوار،
دفتری پیدا کرد ……
گفت : آقا ایناهاش،
دفتر مشق حسن
چون نگاهش کردم، عالی و خوش خط بود
غرق در شرم و خجالت گشتم
جای آن چوب ستم، بردلم آتش زده بود
سرخی گونه او، به کبودی گروید …..
صبح فردا دیدم
که حسن با پدرش، و یکی مرد دگر
سوی من می آیند...
خجل و دل نگران،
منتظر ماندم من
تا که حرفی بزنند
شکوه ای یا گله ای،
یا که دعوا شاید
سخت در اندیشه ی آنان بودم
پدرش بعدِ سلام،
گفت : لطفی بکنید،
و حسن را بسپارید به ما ”
گفتمش، چی شده آقا رحمان ؟؟؟
گفت : این خنگ خدا
وقتی از مدرسه برمی گشته
به زمین افتاده
بچه ی سر به هوا،
یا که دعوا کرده
قصه ای ساخته است
زیر ابرو وکنارچشمش،
متورم شده است
درد سختی دارد،
می بریمش دکتر
با اجازه آقا …….
چشمم افتاد به چشم کودک...
غرق اندوه و تاثرگشتم
منِ شرمنده معلم بودم
لیک آن کودک خرد وکوچک
این چنین درس بزرگی می داد
بی کتاب ودفتر ….
من چه کوچک بودم
او چه اندازه بزرگ
به پدر نیز نگفت
آنچه من از سرخشم، به سرش آوردم
عیب کار ازخود من بود و نمیدانستم
من از آن روز معلم شده ام ….
او به من یاد بداد درس زیبایی را...
که به هنگامه ی خشم
نه به دل تصمیمی
نه به لب دستوری
نه کنم تنبیهی
***
یا چرا اصلا من
عصبانی باشم
با محبت شاید،
گرهی بگشایم
با خشونت هرگز...
با خشونت هرگز...
با خشونت هرگز...
دلت را بتکان
اشتباهایت وقتی افتاد روی زمین
بگذار همانجا بماند
فقط از لا به
لای اشتباه هایت، یک تجربه را بیرون بکش
قاب کن و بزن به دیوار دلت ...
دلت را محکم تر اگر بتکانی
تمام کینه هایت هم می ریزد
و تمام آن غم های بزرگ
و همه حسرت ها و آرزوهایت ...
باز هم محکم تر از قبل بتکان
تا این بار همه آن عشق های بچه گربه ای هم بیفتد!
حالا آرام تر، آرام تر بتکان
تا خاطره هایت نیفتد
تلخ یا شیرین، چه تفاوت می کند؟
خاطره، خاطره است
باید باشد، باید بماند ...
کافی ست؟
نه، هنوز دلت خاک دارد
یک تکان دیگر بس است
تکاندی؟
دلت را ببین
چقدر تمیز شد... دلت سبک شد؟
حالا این دل جای "او"ست
دعوتش کن
این دل مال "او"ست...
همه چیز ریخت از دلت، همه چیز افتاد و حالا
و حالا تو ماندی و یک دل
یک دل و یک قاب تجربه
یک قاب تجربه و مشتی خاطره
مشتی خاطره و یک "او"...
خدایا! بیا اینجا یه دست از لباسام تنت کنم و این 24 سال و 8 ماه رو زندگی کن، شایدم بیشتر ... بعدش حالتو میپرسم
برچسبها: شعر شهریار
گاهی برای گفتن واژه کم میاورم
| Design By : Night Skin |


